وب سایت شخصی سیروس اویسی
واژه هایی چون "درد" و "رنج" بی آنکه از طراوت و سرزندگی شعر قيصر امين پور بکاهند , از کلمات پربسامد در شعر او هستند.زندگی امین پور , بویژه در سالهای پایانی , آمیخته با دردی توانسوز بود. او درد را در سالهای واپسین خویش , لحظه به لحظه و در بستر ریاضتی شگفت , زندگی کرد . او خود سروده است: من تو می توانی دردهای امین پور از جنس دردها و دغدغه های بسیاری شاعران دیگر نبود. دردهای او "چامه" و "چکامه" نبودند که قیصر آنها را چون دیگران " به رشته سخن" در آورد. دردهای او "نهفتنی و نگفتنی" بودند , یعنی از جنس سخن و واژه نبودند که بتوان آنها را به سادگی گفت و سرود. او حرفهای آن شاعران دیگر را سطحی تر از آن می دید که خود لب به سرودن آنها بگشاید: این دردها به درد دل من نمی خورند شیواست واژه های رخ و زلف و خط و خال غم می خورند شاعرکان مثل آب و نان درد قیصر، در معنی متعالی خویش، دردی ازلی بود , دردی مرده ریگ نیاکان وی که همگی پرورده رنج و درد بودند و فرهنگ این سرزمین را پی نهاده اند: هفتاد پشت ما از نسل غم بودند قوم و خویش من همه از قبیله غم اند و این درد سرنوشت او و "نام دیگر" اوست: اولین قلم دست سرنوشت درد حرف نیست قیصر شاعری آرمانگرا بود و بخشی مهم از دغدغه های او به دردهای اجتماعی و رنجهای هم نسلان او مربوط می شد : اگر داغ دل بود ما دیده ایم او زخم خورده چپ و راست سیاسی و اجتماعی بود و از هر طرف در معرض آسیب جریانهای مختلف قرار داشت.از جمله , هم ظاهر بینان و خشک اندیشان از او دل خوشی نداشتند و هم , بی آنکه هرگز از مزایای انتساب به جریان شعر انقلاب , چون برخی دیگر, کیسه ای دوخته یا منفعتی برده باشد.در معرض تهمتهای مدعیان روشنفکری قرار داشت. جرم او در این میانه تنها این بود که خودش بود و مستقل فکر می کرد: جز همین زخم خوردن از چپ و راست جرمم این بود من خودم بودم او در حالی که "الفبای درد از لبش می تراود"(همان ,ص 104) در هجوم این همه درد , همواره به "عشق" پناه می برد و فکر می کند که "عاقبت هجوم ناگهان عشق / فتح می کند / پایتخت درد را " (آینه های ناگهان , ص 20) و همه جا , حتی در میان انبوه کاغذها و پوشه مدارک اداری و غیر اداری و... به دنبال " یادداشتهای درد جاودانگی" است که هم نام یک کتاب است و هم به درد ازلی انسان ایهام و اشارت دارد: پس کجاست؟ او همواره دردهای انسانی و اجتماعیش را فریاد زد : نعره زدم عاشقان گرسنه مرگند اما حاشا که هرگز از درد جسمانی خویش که هر روز و هر لحظه وجود او را چون شمع ذوب می کرد ننالید و از آن دم نزد: درد تو به جان خریدم و دم نزدم از حرمت درد تو ننالیدم هیچ اما دردهای اجتماعی قیصر، اگر چه مثل مردم زمانه محصور در دغدغه های رایج نان و آب و...نبود , اما درد مردم زمانه بود. دردی ژرف و مقدس..او نمی خواست و نمی توانست در سطح بلغزد و دردهای اجتماعی را جار بکشد و شعارگونه تکرار کند. او مثل هر روشنفکر اصیلی از دردها و دغدغه های عامیانه برکنار بود , اما عمیقا درد مردمی را که "چین پوستینشان " و "رنگ روی آستینشان" و "نامهایشان" و "جلد کهنه شناسنامه هایشان" درد می کرد , از نزدیک می فهمید , ولی در عین حال ،دردهای او فراتر و ژرف تر از این همه بود: دردهای من من ولی تمام استخوان بودنم دردهای پوستی کجا؟ به نقل از فصل فاصله
سالهای سال مردم
تا اینکه یک دم زندگی کردم
یک ذره
یک مثقال
مثل من بمیری ؟ (دستور زبان عشق , ص 30)
این حرفها به درد سرودن نمی خورند
اما به شیوه غزل من نمی خورند...
اما دریغ جز غم خوردن نمی خورند ! (گلها همه آفتابگردانند , ص 90)
ارث پدر ما را اندوه مادرزاد (گلها همه آفتابگردانند , ص 120)
عشق خواهر من است , درد هم برادرم ( دستور زبان عشق , ص 38)
حرف درد را
در دلم نوشته است
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟...
درد نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟ ( آینه های ناگهان , ص15- 16)
اگر خون دل بود ما خورده ایم (همان , ص 101)
زین طَرفها چه طرف بربستم
جرمم این است من خودم هستم (گلها همه آفتابگردانند , ص 132)
چند بار
خرت و پرتهای کیف بادکرده را
زیر و رو کنم:
پوشه مدارک اداری و گزارش اضافه کار و کسر کار
کارتهای اعتبار...
صورت خرید خواربار
صورت خرید جنسهای خانگی...
پس کجاست
یادداشتهای درد جاودانگی؟ ( گلها همه آفتابگردانند , ص 51-52)
درد مرا قوت لایموت گرفتند! (آینه های ناگهان , ص 76)
درمان تو را ندیدم و دم نزدم
آهسته لبی گزیدم و دم نزدم (دستور زبان عشق , ص 84)
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است....
لحظه های ساده سرودنم
درد می کند...
درد دوستی کجا؟( آینه های ناگهان , ص 14- 15)
نوشته شده در شنبه 18 آبان1387
توسط سیروس اویسی|
