تبليغاتX
سخـن - جنبه های اجتماعی کاربرد مثنوی
سخـن

وب سایت شخصی سیروس اویسی

 

 

به نام خداوند جان و خـرد

کز این برتر اندیشه برنگذرد

 

 

جنبه­های اجتماعی کاربرد مثنوی معنوی

 

 

 مقام والاگهـر مولانا جلال الدین محمد بلخی مشهور به مولوی را نه تنها در شـعـر و ادب و عرفان می­توان سـراغ گرفت، بلکه تاثیر و ژرفای ناله­ها، و فریادِ پرهـیبت وی را در شـئون اجتماعی نیز به وضاحت وصراحت زایدالوصفی می­توان لمـس و احسـا س کرد. چنین وسـعت اندیشـه­ای مولانا را به شخصیتی درخشـان در گنبد زرین فـرهـنگ جهانی مبدل سـاخـته اسـت .

پیام­ها، اشارات، کنایات، ارشادات و اشـعارش به شخصیت وی ابعادی گوناگون و در عـین حال پویا بخشـیده ا سـت. دانش و بینش ژرف، زهد و تقـوا، آزادمنشی، رندی و عیاری و همچنان ضدّیت با تحجّر و ناپویایی، مخالفت با زن سـتیزی و تقابل با اندیشه­ها و نیّات تازی، مشخصه­های عـمده آنرا در عرصه اجتماعی دربرمی­گیرد.

 

برداشت خوانندگان از اشعار، قصه ها و داسـتانهای دل انگیز و فرح بخـش مولوی گونا­گون و متفاوت اسـت، برخی وی را عارف معنوی می­خوانند و از همین زاویه همه گفـته ها و شـعـرهای وی را تفـسـیر و تحلیل می­کنند و همانطور به اسـتـنتاجات معین در محاط اندیشـه خویش نایل می­آیند. برخی نیز رابطه با مثنوی و دیگر آثار ماندگار مولوی را نه تنها یک رابطه خشـک و بی محتوا که در سـطح الفاظ و ادبیات خلاصه شـود، نمی­دانند بلکه مثنوی مولانای بلخی را پیامی بس عمیق می­دانند که برای بیداری و خروج از حصارها، فریادهای هـشـدار دهـنده­ای را در بر داشـته وهـمطراز با این کاربرد آنرا در عرصه های اجتماعی نیز مصلحت می­دانند.

 

هـرکسی از ظـن خـود شـد یار من          وز درون من نجسـت اســــــرار من

ســر مـن از نـاله مـن دور نیسـت            لیک چشـم و گوش را این نور نیست

 

رهروان راه حقیقت، زنده­دلان، بزرگان و اندیشمندان بیشـماری پیرامون نقـش و مقام ارزشـمند مولوی سخنان، برداشت­ها و نوشـته­های فراوانی به رشـته تحریر درآورده­اند و هریک بُعدی از احوال، زندگینامه و کارنامه ادبی، فرهـنگی و عرفانی این رادمرد بزرگ را تحلیل نموده­اند. اکثر تذکره نویسـان پیرامون کنیه، مسـقط الراس، اصل و ریشه خانوادگی، سـال تولد، دوران طفولیت و جوانی وی گفـته­اند و نوشـته­اند. اما در این مختصر که عاری از نارسـایی و کمبود نخواهد بود  تنها در رابطه با کاربرد مثنوی در عرصه­ی اجتماعی سخن خواهد رفت.

 

برای ورود به بحث تذکر دو نکته ضروری است: نخسـت اینکه آثار زیادی مانند ( مثنوی معنوی فیه مافیه، مجالس سـبعه، رباعیات، نامه ها و دیوان غـزلیات ) از مولوی به یادگار مانده که هر یک از لحاظ ظرافت و معانی از بهترین شاهکارهای ادبیات فارسی به شمار می­روند، اما در اینجا عمدتاً مثنوی و برخی رباعیات، نامه­ها و داسـتان­های وی که به زبان شـعـر بیان شده اسـت اکتفا شده است. نکته دوم اینکه: پیر بلخ قبل از برخورد با شـمـس تبریزی شـعـر نمی­سـرود و بیشتر وقت وی صرف مجالس وعـظ و تذکیر و تدریس می شـد و پس از ملاقا ت با شـمس به علت تغییر حال به سـرودن روی آورد. وی این مطلب را چنین گوید:

 

زاهــد بـودم تـرانـه گـویم کردی   سـر دفتر بزم و باده جوئیم کردی

ســجـاده نشـین بـا وقـاری بـودم            بـازیـچـه کـودکان کـویـم کردی

 

اینکه برخی وی را رومی و مولانای روم نامیده­اند به عـلت اقامت دراز مدتش در شـهـر قونیه است، که نه تـنها بیشتر حیات خود را در آن شـهـر سـپـری نموده بلکه مدفن او نیز در آنجاسـت، لیکن خود وی همواره خویش را از مردم خراسـان شـمرده و اهل خود را دوسـت می­داشته و از یاد آنان فارغ نبوده است.

 

پیام ها و اشارات مولوی مانند آب گوارا، صاف و زلال است که در ظرف شـعـر ریخته شـده و آنرا به ما هدیه کرده اسـت. مولوی در اشعارش سـعی بلیغ به­خرج داده تا مگر آدمی را بیدار سازد، و بدین منظور گاهی التماس می کند، و گاه دعا، گاهی دست به دامن خدا می­زند، گاه پند واندرز می­دهد و گاهی هم ناسزا می گوید تا به هـر طریقی که باشـد آدمیزاد را متوجه وخامت اوضاع سـازد.

وی با هياهو این ندا را سر می­دهد که: ای آدميزادگان چرا خوابيده­ايد! مگر نمی­بينيد که خانه و هـستی­تان را آتش گرفته اسـت، دار و ندارتان ميسـوزد! مگر نمی­بينيد که زندگیتان بسـوی تباهی مي­رود! اين چه خواب سـنگينی است که شما را در خود فرو برده است! ؟

وی در آغازين کلام خویش درد را خوب تشخيص داده  و مي­گويد:

 

بشـنو ازنی چون حکايت می کند            وز جـدائی هـا شـکايت می کـنـد

کـز نيـســتان تـا مـرا ببـريـده انـد وز نفــــيرم مـرد و زن ناليـده انـد

 

اين نيسـتان که نی از آن جدا شـده اسـت، کدام اسـت. اين همان محيط اجتماعی اسـت که خصلت ذاتی و درونی آدميزاد نيز در آن تبلور می­يابد. ليکن با بريدن از نيسـتان از آن بيگانه گشته است.

قدر مسلم آنسـت که انسـانيت در اجتماع نهـفته اسـت و انسان موجودی است اجتماعی، هرگاه از اجتماع و خصلت­های اجتماعی فارغ و آزاد گردد، در حقیقت از موطن و جامعه خود فاصله گرفـته  و از اصل خود بيگانه می­شود، در گردابی زشـت و پر اِدبار گرفتار می­شود وبرای رهایی از آن به هر خـس و خاشاکی دسـت می­زند. خشـونت، زورگوئی، تجاوز به حقوق ديگران، انحرافات اخلاقی و قانونی و ده­ها و صـدها تخلف و تجاوز ديگر ... که از نفـير آن ناله و فرياد مرد و زن ( همه انسـانهای روی کره خاکی ) به آسـمان­ها بلند شـده و همين آسـيب ديدگان­اند که شـکايات و حکايات را به راه می­اندازند. و آنگاه اوضاع این­گونه آشـفـته و پریشان شود، باید چاره­ای اندیشید و به قول مولانا:.

 

هـر کسی کو دور ماند از اصل خويش      باز جـویـد روزگـار وصـل خــويــش

 

وصل آدمی همان برگشـت به موطن ( ماهـيت درونی ) اش ا سـت که در آن خصايلی چون پاکی، صداقت، راسـتکاری، از خودگذشتگی، دوسـتی، محبت، عـشـق ورزيدن و در مجموع يک چهره سـازنده به وجود آورنده يک محيط سـالم اجتماعی نهـفته است.

 

اساس جنگ مولوی در همين جاسـت که اين بيگانگی که با سـرشت آدميزاد سـازگار نيسـت و ثمره آز، کين، شـقاوت، زشتی و خشونت اسـت، بايد از انسـان دور شـود و آدمی را به اصل خويش وصل کند. وی در اين خصوص چنين گويد:

 

خوی بد در ذات تو اصلی نبود                کز بد اصـلی نياید جز جحود

 

خوی بد که در بر گيرنده زشـتی، تيرگی، ناپاکی، شـيطنت و نفرت پراگنی است، خصيصه­ی ذاتی انسان نيست. چنين که آدمی حقيقـت را می­بيند مگر از روی جحود (لجاجت) و تعصب آن را منکـر شـود.

اين خوی بد از منافع مادی و گروهی سـرچشـمه مي­گيرد و به پايمال کردن حقوق ديگران مي­رسد، که ويرانی خطه­ها و اشغال سـرزمين­ها از همين جا آغاز می­شود و ادامه می­يابد.

 

مولای بلخ رنگ را سـمبول زشـتی و ناپاکی، اختلاف و شـقاق مي­داند:

 

چونکه بي­رنگی اسـيـر رنگ شـد             موسـئی با موسـئی در جنگ شـد

چون به بیـرنگی رسی کان داشتی         موسـی و فـرعون دارند آشـتی

 

هدف از (بي­رنگی) صفا و صميت، خلوص نيت و پاکی اسـت. دراينجا به صراحت بيان مي­دارد و مي­گويد؛ هـمينکه انسان (اسـير رنگ) شـد يعنی از ماهيت و سـرشـت خود فاصله گرفت، اختلاف و شـقاق به­ ميان می­آيد. هرچند پيرو دين و آئين مشـترک باشـند به جنگ و سـتيز می­پردازند، اما اگر به (بي­رنگی) دست پیدا کنند اگر هم پيرو عقايد و نظريات مختلف باشـند مي­توانند با یکدیگر با صفا و صميمیت و در صلح و آشـتی به سر برند.

آنانکه امروزه با استفاده از عبارت «نظم نوين جهانی» بر جوامع بشـری می­تازند و به­خاطر تصاحب زمين­ در عرصه­های اقتصادی، ايدئولوژيک و نظامی مذبوحانه تلاش می­کنند و حريصانه درصدد بلعيدن قاره­ها و هم­زمان احسـاس تهی بودن و سـيری ناپذيری مي­نمايند از نگاه مولوی به­ دورنمانده و خطاب به آنان چنين مي­گويد:

 

هـفــــت دريا را در آشـامد هـنوز             کم نگردد ســوزش آن حلق سـوز

عالــمی را لقـمـه کرد و در کشـيد           معـــــده­اش نعـره زنان من مزيـد

دوزخ است اين نفـس و دوزخ اژدها سـت              کو به دريا ها نگــــــــردد کم و کاسـت

 

اين ها محور شـرارت­اند که با زورگوئی مي­خواهـند هـژمونی جهانی را به­ بار آورند و بخاطر ايجاد و تشکیل يک هيولای فرا ملی نفوذ خويش را در سـاخـتار و نهادهای سـياسی و دولتی کشـورهای جهان گسـترش می­دهـند و بدين ترتيب نفوذ و فرماندهی سـياسی­شـان را در نقاط مختلف دنيا تحکيم می­بخـشـند.

نیز آنان که با سـبک سـری و بیهودگی به مال و منال دنيا چشـم دوخته­اند و تنبلی و بيکارگی را پيـشـه نموده­اند از ديدگاه مولوی بدور نمانده اند. که چنين خطاب مي­کند:

 

خفـتـه باشی برلب جو خشـک لب          ميدوی سـوی سـراب اندر طلب

 

هرگاه آدميزاد بدون سـعی وتلاش و کار و زحمت بخواهد به کعبه مقصود رسـد از نگاه مولوی مسـتحيل و سراب به نظر آيد. روند زندگی از گذشته تا حال مصداق اين کلام و انديشـه متعالی است که، فرد بيکاره و مفت­خور باری بر دوش جامعه است و چه خطاها، انحرافات و نابسامانی­هائی نيسـت که به­بار نياورد.

اين بدين سـو آن بدان سـو می کشـد      هريکی گـويد منم راه رشـد

 

تارهای نامرئی که از منافع شخصی و گروهی منشـا مي­گيرد آدمي را ازمسير اصلی منحرف می­سـازد و آنرا به جهتی­ که نخواسـته اسـت می­کشـاند و تردد ها را ببار می آورد. پـير معانی گويد:

 

چون نداند ره مسـافر چون رود؟ با تردد ها و دل پـرخون رود

هرکه گويـد های اين سوا ره نيسـت        او کنـد از بيم آنجا وقف و ايست

 

چون حرکـتش با تردید و وسواس توأم اسـت به هر سو ميل می­کند و به کمترين اشـاره­ای مسـير خود را تغيیر می­دهد و در پايان از شـدت تردید باز می­ايسـتد و توقـف می­کند.

مولوی برای اعاده اسـتقامت، پايداری و رفع تردیدها چنين توصيه می­کند:

 

همين روش بگزين و ترک ريش کن           ترک اين ما و من و تشـويش کن

 

مولوی در رابطه با يکی از بزرگترين مقوله ها و مفاهيم اجتماعی که منشـاء کليه­ی حرکات و هـسـته تکامل تاريخ بشری محسوب مي­شود. چنين مي­گويد:

 

آن جهان باقی و آباد نيسـت      زانکه آن ترکيب زاضداد نيست

 

در اينجا پير بلخ در خصوص موجوديت اضداد در جامعه و نتيجتاً تاثير متـقابل اين ضدين را در بيانی صريح و سـاده ازرانی مي­دارد. و تاکيد می­کند که بدون اين ضد و نقـيض ها  نمی­توان به آبادانی و رشـد که بقـای جهان در آن مضمر اسـت نایل آمد. اين هـمان چيزي اسـت که در عصر ما متـفکرين بزرگ جامعه شـناسی از آن بهـره گرفـته و اسـاس روند تکامل اجتماعی را در قطب های متضاد اجتماعی جسـتجو و بيان داشـته اند.

مولای بلخ در عرصه های اجتماعی بسـا قصه ها، داسـتان­ها و اشـعار دلپذير دارد، دريغا که نمیتوان همه آن را دريک مقاله بازگو و بيان داشت.

مولوی در رابطه با جهيدن از چند رنگی به يکرنگی و شـفافـيت بيرنگی چنین می­گويد:

 

از دو صد رنگ به بی رنگی رهی اسـت     رنگ چون ابر است و بی رنگی مهی اسـت

 

توصيه می کند که انسـان عاقـل بايد از تيرگی و چند رنگی به شـفافيت و يکرنگی گذر کند و ابرهای سـياه را که روی ماهتاب (حقـيقـت) را پوشـانيده اسـت کنار زند و با صفا و صميميت و يکدلی وارد عرصه زندگی شـود.

اين نوشـته هر چند قطره­ای از بحر بيکران مولوی را با خود ندارد ولی اميد گوشـه­ای از حقايق زندگی را، که خواسـته مولاناسـت بيان داشـته باشــد.

گـفـته ايم اين را، ولی بار دگر   

شـد مکرر بهـر تاکيد خبـر

اين شـنيدی؟ موبمويت گوش باد

آب حيوان اسـت، خوردی نوش باد

 

 

 

 

 

  

نوشته شده در یکشنبه 21 مرداد1386 توسط سیروس اویسی| |