تبليغاتX
سخـن
سخـن

وب سایت شخصی سیروس اویسی

مکاشفه در لغت به معنی آشکار کردن و دریافت روح عارف از حقایق عالم مجرد است. برخی نیز آن را حصول علم برای نفس دانسته‌اند که به فکر یا حدس و یا سانحه‌ای خاص حاصل می‌گردد. (فرهنگ فارسی معین، ذیل مکاشفه) صاحب نفایس‌الفنون نیز آن را بر معانی‌ای اطلاق می‌کند که تنها با مدرکات باطنی ادراک می‌شود و آن در سه زمینه کشف نظری، الهامی و روحی امکان‌پذیر است. کشف از نظر علی بن‌عثمان هجویری حالتی است که حضور دل در مشاهده حاصل گردد و چشم بصیرت در خواب و بیداری و در مدتی کوتاه حقایقی را از غیب ببیند که علامت آن نیز دوام تحیر در عظمت خداوند است.

مطابق باور متصوفه و در حوزه ادبیات عرفانی مکاشفه بر خلاف رؤیای صادقه که در خواب رخ می‌دهد، در بیداری و سکوت و در حالت ترک اسباب حادث می‌شود. بر این اساس مکاشفه یکی از مصطلحات عرفانی است که با واژگانی چون الهام، خاطر، واقعه، یقین، شهود، عیان، ذوق، کرامت، شرب، ریّ، سر، روح، دل، نفس و... در یک محور قرار می‌گیرند.


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 29 مرداد1388 توسط سیروس اویسی| |
دربارة الهام‌های شاعرانه، دست کم دو دیدگاه کلی وجود دارد: نخست، الهام پدیده‌ای است فرا طبیعی و بیرون از وجود شاعر؛ دوم الهام نیرویی ذهنی و برخاسته از ضمیر ناخودآگاه شاعر است.

نظریه‌پردازان و شاعران در بارة هریک از این دو نظریه و تأیید یا رد آن بسیار سخن گفته‌اند. تفاوت ساختار ذهنی افراد انسانی، طبعاً دریافت‌های ذهنی و نیز واکنش‌های ذهنی متفاوت را در برابر یک تجربة واحد، در پی دارد. یعنی، هر شاعر، گاه در حال و هوا یا لحظاتی خاص، احساس می‌کند پیام‌هایی را به گونه‌ای کم و بیش مبهم، از جایی (بیرون یا درون خویش)، دریافت می‌کند، بی‌آنکه بداند خاستگاه این پیام‌ها کجاست. این پیام‌های تازه و نامشخص، گاه، با انباشته‌های ذهنی پیشین شاعر در می‌آمیزد و این آمیزش به گونه‌ای است که اغلب جدا سازی بخش‌هایی از آن، با عنوان «الهام‌های غیبی» یا «انباشته‌های ذهنی»، ناممکن می‌نماید.

بررسی یا تحلیل این روند پیچیده ذهنی که همواره محل نزاع بسیاری از شاعران و نظریه‌پردازان هنری بوده، موضوع بحث این گفتار است.


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 19 مرداد1388 توسط سیروس اویسی| |

در اين مقاله، پرفسور آنه ماري شيمل مى كوشد تا نشان دهد كه رقص صوفيانه (سماع) هرچند از سوى بسيارى از اهل ظاهر عملى شيطانى و غيراخلاقى دانسته شده، اما نزد برخى طريقه هاى اصيل صوفيه همچون طريقه مولويه و برخى مشايخ اين قوم همچون ابوسعيد ابوالخير ومولاناجلال الدين محمد بلخى وسيله اى براى وصال عرفانى، شهود خداوند و شور عرفانى تلقى شده است و يكسره از اميال وتمنيات جسمانى عارى است.

پرفسور آنه ماري شيمل

در خلال دهه هاى اخير، گاهى نوشته هايى در روزنامه هاى آمريكا درباره آموزش «رقص صوفيانه » مى خوانيم و «رقص صوفيانه» به شيوه اى مرسوم براى پرورش نفس بدل شده است. اما، رقص در اسلام قبيح شمرده شده است؛ چرا كه به طور كلى رقص در تاريخ اديان با وجد و حال در ارتباط است و انسان را از حالت عادى خود خارج مى كند و مى توان گفت: او را بر گرد يك محور خاص به چرخش وامى دارد. بى گمان در دوره هاى ميانى اسلامى ضيافتهاى مسلمانان متمكن، اغلب باموسيقى و رقص به پايان مى رسيد. ليكن در بستر دين رقص، كه اساساً  يك پى ـ پديدار موسيقى ونغمه خوش آهنگ است، با خصيصه شريعت محور اسلام در تعارض قرار مى گيرد. زيرا ممكن است فرد را از راهى كه خداوند مقررداشته ـ شريعت ـ به بيراهه كشد. از اين رو، اسلام هنجارين به مخالفت با رقص برخاسته است و مطابق قرآن (فاطر، آيه ۸) با كف زدن و امورى از اين دست نيز مخالف است. طى چندين قرن، مقالات و رسالاتى عليه مسأله رقص به علت وجود تأثيرات شيطانى آن نگاشته شده است.

بدين جهت خنياگران و رقاصان حق شهادت دادن در دادگاه را نداشتند. به عنوان نمونه، مى توان از رساله اى منسوب به ابن تيميه در مورد رقص و سماع يادكرد. او اين دو مقوله را به اندازه تبعيت از مغولها، براى مؤمنان خطرناك و زيانبار مى شمارد (بعدها يك پژوهشگر تأثير يا ردپاى رقص شمنانه را در رقص صوفيانه مشاهده نمود).

حتى كسانى را كه رقص را ويژگى اصلى تصوف مى شمارند و خود را به اين جريان منسوب مى دارند، موردنكوهش قرار داده اند، چرا كه هدف آنها بزرگنمايى چنين تجربيات خلسه آورى بوده است. ايشان در اين مورد با هجويرى (قرن پنجم قمرى‎/ يازدهم ميلادى) موافق اند. وى در كشف المحجوب بيان مى دارد: «طايفه اى ديدم از عوام كه مى پنداشتند مذهب تصوف خود هيچ نيست جز رقص.»  (كشف المحجوب، ص۴۱۶ ، ترجمه نيكلسون).


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 20 تیر1388 توسط سیروس اویسی|
از علومي كه در دامن فرهنگ اسلامي زاده شد و رشد يافت و تكامل پيدا كرد علم «عرفان و تصوف» است. قديمترين شكل تصوف اسلامي تزهد و تقثف است كه اساسا  عكس العملي بوده در مقابل دنيا دوستي و انهماك در لذات، يعني از يك نوع طغيان داخلي و برآشفتگي ذهني بر ضد بي عدالتيهاي اجتماعي و       بي عدالتيهاي افراد و مردم، و مهمتر از همه، خصوصا بر ضد خطايا و معاصي شخصي خود و اقبال به تصفيه و تطهير باطن تا به هر وسيله اي هست مورد رضاي خدا شوند . اين است آنچه از سبك زندگي و گفتار صوفيان عهد اول يا بهتر آن است گفته شود زهاد اوايل اسلام از قبيل حسن بصري، مالك بن دينار، حبيب عجمي و ابراهيم ادهم بر مي آيد.

     مدتي نگذشت كه علم و فلسفه در بين مسلمين شايع شده و تشتت ناشي از ظهور فرق مختلف موجب شك و ترديد گرديد و خود اين امر سبب شد كه نهضتي مخالف نهضت علمي به وجود آيد و جماعتي راه وصول به معلوم را واردات قلبي و مكاشفه بدانند و از طرف ديگر خشكي و تعصب و تنگ حوصلگي و سخت گيري بعضي از فقهاء و اهل ظاهر معدلي ايجاب مي كرده و همين امر سبب شده كه جماعتي در مقابل آنها به عرفان و تصوف بگروند. حاصل آنكه، بتدريج افكار عارفانه در عقول مسلمين پيدا شد. يعني صوفيان بدقت و كنجكاوي در قرآن نگريسته و از قرآن دلائلي استنباط كردند.

     با اينكه اين فكر يا ايدئولوژي صوفيه عقايد نظامات جامعه را بهم نمي زد، با اين حال صوفيه كمال احتياط را به كار برده همه جام به عقايد و افكار خود رنگ قرآن و حديث زدند و اصول عقايد خود را مطابق مذاق متشرعان در آوردند ولي فقهاء و متكلمان هر دو دسته به دشمني و معارضه با صوفيه برخاستند.


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 20 تیر1388 توسط سیروس اویسی|

از دو معنایی تا چندلایگی معنا

 دکترمحمود فتوحي

ابهام در نظريه‌هاي ادبي جديد، بر خلاف ديدگاههای قدما نكوهيده نيست، بلكه ارزش محسوب مي‌شود. اين مقاله با بررسی پیشینة ‌تاریخی بحث از ابهام در بلاغت قدیم و دیدگاههای امروزی نشان می‌دهد که ذوق زيبايي‌شناسي در گذر زمان، به ابهام و چندمعنایی متمایل‌ شده است. از قرن بیستم به بعد منتقدان و نظریه‌پردازن ادبی ابهام را جوهر ذاتي متن ادبي می‌دانند. مقاله با طرح بحث ارزش ابهام ادبي، ميان «دشواره» و «ابهام هنری» (چندمعنايي) فرق مي‌گذارد و در پی اثبات این نکته است که تفاوت ادبیات با زبان در رویکرد به ابهام و نقش و کارکرد آن به روشنی مشخص می‌شود. هدف اصلی مقاله تأکید بر این اصل است كه ابهام، جوهرة‌ ادبيات است و ‌ارزش هنري و راز ماندگاري آثار جاودانه بسته به میزان ابهام نهفته در آنهاست. اگر ابهام را از متنهاي ادبي اصيل حذف كنيم، گوهر ادبي آن را كنار گذاشته‌ايم. ابهام با شركت دادن خواننده در آفرينش معنا، نوعي تعامل ميان خواننده و متن ايجاد مي‌كند. از آنجا كه خوانندگان را در طول تاريخ به واكنش وا مي‌دارد، امکان گفتگوی نسلهاي مختلف با متن پيوسته فراهم می‌آید.

كليد واژه‌ها: ابهام، دشواره، چندمعنايي، ادبیات


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 27 اردیبهشت1388 توسط سیروس اویسی|
 

از دست بوس میل به پابوس کرده ای
خاکت به سر ترقی معکوس کرده ای !

     ترقی معکوس که عبارت رندانه و طنزآلود تنزل است , گویا از دوران صفویه به این سو رواج یافته است.وقتی می گویند فلانی ترقی معکوس کرده یعنی دستخوش ادبار و بازگشت شده و نه تنها از خود رشدی نشان نمی دهد , بلکه هر روز دچار پسرفت نیز می شود. همین اصطلاح در یک رباعی منسوب به ابوسعید ابوالخیر( متوفی ۴۴۰ ه ق) نیز آمده است :

مشهود و خفی چو گنج دقیانوسم
پیدا و نهان چو شمع در فانوسم

 القصه در این چمن چو بید مجنون
می بالم و در ترقی معکوسم !

    اما به قول استاد شفیعی کدکنی : ابوسعید از "شاعران بزرگی است که صاحب دیوانهای مشهورند ولی هرگز شعر نگفته اند " و آنچه در دیوانها به او منسوب است جز یکی دو رباعی در واقع از او نیست.[اسرار التوحید ، بخش اول ، مقدمه مصحح ، ص صد و پنج ] همین رباعی نیز , چنان که رباعی شناس محقق روزگار ما  ،جناب سید علی میرافضلی ، بر آن اند , از یکی از شاعران دوره صفوی است ! بیدل سروده است:

ناله در  ِ عجز زد ز عجز  ِ رسایی
آب شد این شعله از ترقی معکوس

    البته این را هم بیفزاییم که مشابه این مضمون به شکل "سیر معکوس " در سخنان شیخ محمود شبستری (متوفی ۷۲۰ ه ق) نیز سابقه دارد :

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 15 دی1387 توسط سیروس اویسی|

واژه هایی چون "درد" و "رنج"  بی آنکه از طراوت و سرزندگی شعر قيصر امين پور بکاهند , از کلمات پربسامد در شعر او هستند.زندگی  امین پور , بویژه در سالهای پایانی , آمیخته با دردی توانسوز بود. او درد را در سالهای واپسین خویش , لحظه به لحظه  و در بستر ریاضتی شگفت , زندگی کرد . او خود سروده است:

من
سالهای سال مردم
تا اینکه یک دم زندگی کردم

 تو می توانی
یک ذره
        یک مثقال
                  مثل من بمیری ؟
  (دستور زبان عشق , ص 30)


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 18 آبان1387 توسط سیروس اویسی|
آن که با شعر فارسی و يا عرفان اسلامی آشناست، تضاد ميان عشق و عقل را می‌شناسد؛ تحقيری را می شناسد که سرايندگان عشق ناسوتی و لاهوتی در اسلام با آن از عقل سخن می‌گويند. اين سنتی است کهن که تجربه آموزی و نظرپردازی در آن به هم پيوند خورده اند. افلاطون در «فايدروس»1 عشق را «جنونی الهی» می نامد، و سرودی که پولسِ رسول در نخستين نامه اش به قرنتيان در ستايش عشق می خواند، به تعبيری معنوی، جهتی مشابه را نشان می دهد.2 در شعر عربی - تقريباً از همان آغاز - با مقوله جنون عشق روبروئيم. مجنون در سرتاسر شعر عاشقانه ی اسلامی به شخصيتی اسطوره ای و به يکی از رموز کليدی تبديل می گردد. عرفان اسلامی که قالب زبانی شعر غنايی را تقريباً به طور کامل از آن خود ساخته است، ديوانگی عشاق را نيز می شناسد.
ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 15 شهریور1387 توسط سیروس اویسی|

در ادبیات برای بیان مسائل و مطالب مختلف قالب­های متعدد و متنوعی وجود دارد، که شاعر به تناسب موضوع شعری قالب مناسب را برمی­گزیند. قالب غزل از جمله قالب­هایی است که هر موضوعی را نمی­توان در آن مطرح کرد مگر آنکه شاعر به مرتبه­ی استادی رسیده باشد. از جمله­ی این مسایل می­توان به مسائل اعتقادی، کلامی، عرفانی و ... اشاره کرد. این مسائل به لحاظ موضوع و مخاطب نیازمند شرح، بسط و تفصیل هستند که در غزل به لحاظ محدودیت ابیات باید موجز و مختصر بیان شوند. از این رو شاعر در بیان این مسائل باید سخن را به ایجاز بیان کند. در ادامه­ی این بحث شواهدی از این مسائل را، از دیوان حافظ، که به شیوه­ای ایجازگونه بیان شده­اند، نقل می­کنیم.


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 3 شهریور1387 توسط سیروس اویسی|
 فكر نوشيدن از آب حيات يا بهره‌ور شدن از هر دارو يا وسيلة جاودان‌ساز، فكري است با پيشينه‌اي به درازي عمر آدمي در اين كرة خاكي، زيرا براي مردم آنچه هرگز چاره‌اي نداشته است و ندارد، مرگ است. اين انديشه در فرهنگ بسياري از ملتها حضور دارد و آن را قهرماناني است كه در تحولات فرهنگ و داد و ستدهاي فرهنگي ميان ملتها مبادله شده‌اند و گاه سايه‌هايي از آنها بر روي هم افتاده و آميزه‌هايي پديد آورده است.

در ميان قهرمانان جاوداني جوي، كهن‌تر از همه گيلگمش پهلوان حماسي بابلي و داراي منظومه‌اي به همين عنوان است كه داستان وي در غرب آسيا گسترده بود. او بر شهر اِرِك (يا اوروك) فرمان مي‌راند و وجودي دو سوم خدايي داشت با هيكلي درشت و اندامي فريبنده. دوستي به نام انكيدو داشت كه از مرگ او سخت اندوهگين شد و به نزد نياي خويش اوت نپيشتيم كه در طوفان بابل زندگي جاودانه يافته بود، رفت تا راز زندگي جاودان را از وي بپرسد. جدّش به او گفت كه مرگ، سرنوشت چاره‌ناپذير آدمي است. با اينهمه، نشان گياهي را به وي داد كه در ته درياست و خوردن آن جواني مي‌بخشد. گيلگمش در بازگشت آن گياه را به دست آورد، اما وقتي در راه بر سر چاه آب سردي درنگ كرد كه خود را در آن شست‌وشو دهد، ماري دريايي آن گياه را دزديد و گيلگمش تهيدست و دل شكسته بازگشت.


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 30 تیر1387 توسط سیروس اویسی| |
 

دکتر ابوالقاسم تفضّلی

مولانا، فقیه بود. معلم و مدرس بود. مفتی امپراطوری عظیم سلجوقی بود. در کلاس درسش تفسیر قرآن، احکام فقه، فلسفه و حکمت و عرفان تدریس می‌کرد؛ بیش از ده هزار شاگرد و مرید داشت، اما همین مولانا در 38 سالگی، در منتهای عظمت و شهرت و معروفیت و کمال فکرت، تصادفاً یا به خواست خدا، با پیر سپید موی گمنام شصت و چند ساله‌ای به نام شمس تبریزی دیدار کرد. درباره اولین ملاقات آنها روایتهای زیادی هست که به آنها نمی‌پردازیم.
آنچه مسلم است، این است که پس از دیدار و بعد از چند روز خلوت و گفتگو بین این دو بزرگ، مولانای مدرس، مولانای فقیه، مولانای معلم و مولانای مفتی، در کوچه و بازار، در کوی و برزن و مدرسه، همین که آهنگ موزونی به گوشش می‌رسید، به یکباره منقلب می‌شد، پای بر زمین می‌کوفت، «هی» می‌گفت و به رقص و چرخ می‌پرداخت. ماجرای چرخ مولانا در بازار زرگران، با صدای موزون چکش طلاکوبان را همه شنیده‌ایم و خوانده‌ایم. همچنین، ماجرای چرخ زدنش به آهنگ «دل کو، دل کوی» جوانکی که پوست آهو می‌فروخت. مولانا بی‌اختیار شروع کرد به چرخ زدن و این غزل سرودن:
دل کو؟ دل کو؟ دل از کجا؟ عاشق و دل!
زر کو؟ زر کو؟ زر از کجا؟ مفلس و زر!


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 16 خرداد1387 توسط سیروس اویسی| |
 

دکتر ضیاء موّحد 
در اینجا می‌خواهم مختصری به مسأله ریتم، سماع و شعر بپردازم و راجع‌ به‌ روابط‌ اینها نکاتی‌ عرض‌ کنم‌ و در کوتاه‌ترین‌ مدّت‌ هم‌ صحبت ‌خود را تمام‌ بکنم‌. معمولاً ریتم‌ را به‌ چند دسته‌ تقسیم‌ می‌کنند، ریتم‌های‌ ساده‌،‌ ریتم‌های‌ مرکب‌ و پیچیده‌ که‌ عناصری‌ دارد و اجزایی‌ و دیگر ریتم‌های‌ نامنظّم‌ که‌ به‌ظاهر نامنظّم‌ است‌ امّا در بستر منظمی از ریتم‌ها قرار می‌گیرد، از شعر مثال‌ اگر بخواهم‌ بزنم‌، ریتم‌ ساده‌های‌ ریتم‌ شعرهای‌ متفّق‌ ارکان‌ است‌ مثل فعولن‌، فعولن‌، فعولن‌ و حتی‌ کمتر از این‌، ریتمی‌ که‌ مرتب‌ تکرار می‌شود، ریتم‌های‌ مرکب‌ وپیچیده‌ مختلف‌ ارکان‌ هستند مانند به‌ خصوص‌ اوزان‌ِ نیمایی‌ که‌ امکان‌ امتداد مصراع‌ها زیادتراست‌ و امّا آن‌ ریتم‌ نوع‌ سوم‌، ریتم‌ نامنظمی‌ که‌ بر بستر یک‌ وزن‌ منظم‌ حرکت می‌کند. نمونه‌اش‌ رامی‌شود در بسیاری‌ از شعرهای‌ بلند فروغ‌ فرخزاد دید که‌ از وزن‌ اصلی‌ انحراف‌ پیدا می‌کند.یک‌ نوع‌ عدم‌ توازنی‌ با ارکان‌ دیگر پیدا می‌شود، در هر صورت‌ نوع‌ سوم‌ در شعر ما به‌ وفوردیده‌ می‌شود. عین‌ همین‌ها در موسیقی‌ هم هست‌ و عین‌ همین‌ها در رقص‌ و سماع‌ هم‌ هست‌


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 16 خرداد1387 توسط سیروس اویسی| |
 

دکتر کاظم محمدی وایقانی

یکی از نکاتی که خیلی در شناخت مولانا و روابط او با شمس مهم است این است که آیا اساساً آن گونه‌ که نوشته‌اند اسباب تغییر و تحول و گرایش پیدا کردن مولانا به تصوف و عرفان آیا به واقع به واسطه شمس صورت گرفته؟ و این مطلب مبنای این سخنرانی خواهد بود که این دگرگونی که مولانا را از خود بیخود کرد و آن کسی که تسبیح و سجاده داشت یکدفعه تبدیل شد به یک شیخ چرخ‌زنِ ترانه‌گوی غزل‌سرا، آیا به واقع این تحول یکباره و در یک زمان واحد صورت گرفت، آنهم با دیدن یک فردی به نام شمس الدین ملکداد تبریزی؟
اگر اینگونه فکر بکنیم که متأسفانه اکثر منابع و مآخذی که بعد از مولانا نوشته شده و بیشتر کتاب‌ها و مقالاتی که در دوره‌های مختلف درباره مولانا و شمس و چگونگی تغییر و تحول زندگانی مولانا ثبت کردند، شاید مقداری ساده‌اندیشی باشد. و این را من از این جهت می‌گویم که برخی مسائل از زندگانی مولانا مفقود و گم است. این مفقود بودن برخی به خاطر غلط نوشتن مسائل تاریخی است در حوزه زندگی مولانا، و برخی عدم توجه مورخان، در طول تاریخ به ارقام و اعداد و زمان‌ها که شاید بسیاری تصور می‌کنند که ما می‌خواهیم مولوی را بشناسم، به ما چه که او در چه سالی متولد شده، برای ما چه تفاوتی می‌کند که او در 38 سالگی متحول شده یا در بچگی یا در کهن‌سالی؟ اما سخن در این است که آیا مگر حقیقت مولانا بیرون از این گردونه مکان و زمان است؟ بی این که زمان‌های مولانا را بشناسیم مگر می‌توانیم اشرافی بر زندگانی، اندیشه و سلوک عرفانی مولانا داشته باشیم؟

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 14 خرداد1387 توسط سیروس اویسی| |
 

اُوِيْسيّه‌، نام‌ يكى‌ از طريقه‌هاي‌ صوفيه‌. در سده‌هاي‌ 6 و 7ق‌ به‌ آن‌ دسته‌ از صوفيان‌ كه‌ در سلوك‌ به‌ شيخ‌ و پيري‌ معيّن‌ انتساب‌ نداشتند و با توسل‌ به‌ روحانيت‌ِ رسول‌ اكرم‌(ص‌) منازل‌ سلوك‌ را طى‌ مى‌كردند و بدون‌ واسطه‌، به‌ امداد روحانى‌ نبى‌ پرورش‌ مى‌يافتند، اويسى‌ گفته‌ مى‌شد (عطار، 28-29؛ پارسا، 15؛ جامى‌، 16، 502؛ ابن‌ كربلايى‌، 1/510 -511؛ داراشكوه‌، 29-30). اين‌ تعريف‌ از اويسيه‌ هرچند در همة ادوار تصوف‌ نزد مشايخ‌ و دانشمندان‌ خانقاهى‌ مقبول‌ و پذيرفته‌ بوده‌ است‌، اما اشارات‌نويسندگان‌صوفى‌ دوره‌هاي‌بعد، همچون‌عبدالرحمان‌ جامى‌ نشان‌ مى‌دهد كه‌ اين‌ عنوان‌ از قرن‌ 8ق‌ به‌ بعد، بر صوفى‌ سالكى‌ اطلاق‌ مى‌شده‌ است‌ كه‌ به‌ ظاهر از شيخى‌ متابعت‌ و پيروي‌ نمى‌كرده‌، و به‌ پيرو شيخى‌ از مشايخ‌ گذشته‌ متوسل‌ مى‌شده‌، و حل‌ مشكلات‌ سلوك‌ را از روحانيت‌ او مى‌خواسته‌ است‌؛ چنانكه‌ بهاءالدين‌ نقشبند از روحانيت‌ خواجه‌ عبدالخالق‌ غُجدُوانى‌ بهره‌ مى‌گرفته‌، و اويسى‌ ناميده‌ شده‌ است‌ و زين‌الدين‌ ابوبكر تايبادي‌ با توسل‌ به‌ روحانيت‌ احمد جام‌ ژنده‌پيل‌ منازل‌ سلوك‌ را طى‌ كرده‌، و اويسى‌ خوانده‌ شده‌ است‌ و گفته‌اند كه‌ عطار نيشابوري‌ بر اثر تجلى‌ نور منصور حلاج‌ بر روح‌ او پرورش‌ يافته‌، و اويسى‌ محسوب‌ شده‌ است‌ (جامى‌، 390، 499، 597؛ نيز نك: داراشكوه‌، همانجا؛ فروزانفر، 32-33).
رأي‌ و نظر جامى‌ را دربارة اويسيه‌ شاگرد او - عبدالغفور لاري‌ - اينگونه‌ بيان‌ كرده‌ است‌ كه‌ عارف‌ سالك‌ اگر در پناه‌ روحانيت‌ يكى‌ از مشايخ‌ صوفيه‌ درآيد كه‌ آن‌ شيخ‌ در روزگار او زنده‌ باشد وليكن‌ به‌ ظاهر او را نديده‌، و با جسمانيت‌ او بيگانه‌ باشد، باز هم‌ اين‌ سالك‌ صوفى‌ِ اويسى‌ تواند بود (لاري‌، گ‌ 4ب‌). اين‌ دسته‌ از عارفان‌ را به‌ آن‌ سبب‌ اويسى‌ خوانده‌اند كه‌ در سلوك‌ صوفيانه‌، به‌ سيرت‌ تابعى‌ مشهور، اويس‌ قرنى‌ تشبّه‌ كرده‌اند (عطار، همانجا؛ جامى‌، 16، 390، 499، 502، 597).
از تاريخ‌ پيدايش‌ طريقة اويسيه‌ اطلاع‌ دقيقى‌ در دست‌ نيست‌. كمبود اطلاعات‌ تاريخى‌ دربارة اويسيان‌


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 27 اسفند1386 توسط سیروس اویسی| |
 

 دراین نوشته ابتدا به بررسی معنای لغوی واژه ی یلدا پرداخته شده است، وجه تسمیه، علت و اهمیت این جشن در زندگی مردمان عهد باستان مورد بررسی قرار گرفت است. از پیوند مهر و میترا با فریدون پادشاه اساطیری ایران در شاهنامه و تاریخ اسطوره ای ایران سخن به میان آمده است. و درپایان شواهدی از شعرای پارسی گوی آورده شده است.

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 1 دی1386 توسط سیروس اویسی| |

 

بنات النعش در ادب فارسی بیشتر در تشبیه و توصیف پراکندگی و گسستگی به کار رفته است همچنانکه پروین در تشبیه تجمع و به هم پیوستگی از جمله فرخی سیستانی (متوفی 429 ص 294) در مدح امیر یوسف (متوفی 423) برادر محمود غزنوی گفته است : او سپاهی را که مانند پروین انبوه و به هم پیوسته است با تیر خود مانند بنات النعش پراکنده می کند و باز در قصیده ای دیگر در مدح همو گفته است : از بس که عطا می کند خزینه هایی را که مانند پروین پر است همچون هفت اورنگ (= بنات النعش ) می پراکند. امیر معزی (متوفی ح 518 ـ521) در مدح ملکشاه سلجوقی گفته است : قومی که در مخالفت تو مانند ثریا (= پروین ) با هم پیوسته بودند اکنون همچون بنات نعش از هم گسسته اند (ص 4: همچون بنات نعشند از هم گسسته اکنون / قومی که بر خلافت بودند چون ثریا) که ظاهرا اشاره است به بیت مشهور ابونواس (متوفی ح 198ـ200) که از امثال عرب محسوب می شود.

 

ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 18 شهریور1386 توسط سیروس اویسی| |
 

 واژه ای پرکاربرد در ادب فارسی به معنای مسیحی و نصرانی خاصه عابد مسیحی . ترسا (در پهلوی ) صفت فاعلی از «ترسیدن » به معنای ترسنده و مترادف «راهب » در زبان عربی است (برهان ج 1 ص 484 پانویسهای 5 و 6) همچنانکه در شعر فارسی نیز به «ترس ترسا» اشاره شده است.


در سرزمینهای اسلامی چون مسلمانان با مسیحیان آشنایی داشتند در گفتگو از کفر و بی دینی به ترسایان نیز اشاره می کردند (آریان ص 233) چنانکه امیر معزی (متوفی 520) ترسا را لقب کافران دانسته (ص 18) و کمال اسماعیل (متوفی 635) ترسایی را مترادف کافری گفته است (ص 15 نیز رجوع کنید بهمولوی 1355 ش ج 5 ص 229). ناصرخسرو (متوفی 481) از اینکه ترسایان عیسی علیه السلام را فرزند خدا می دانند انتقاد کرده است (ص 58). عطار نیشابوری (متوفی 618) در حکایتی از الهی نامه (ص 62ـ63) با نظر به همین اعتقاد ترسایان می گوید که ترسایی فرزندی زیبا داشت فرزندش بیمار شد و درگذشت پس از آن ترسا مسلمان شد و گفت : اگر خدا فرزندی داشت به داغ من خشنود نمی بود

 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 12 شهریور1386 توسط سیروس اویسی| |
 

         مثنوی معنوی، به یک معنی تماماً کتاب ولایت و بیان طریقت اولیاست. احکام ولایت به بهترین وجهی در این کتاب تبین شده است. در میان کتب عرفانی کمتر کتابی را می توان یافت که به مانند کتاب شریف بتواند اسرار و دقایق و لطایف و اشارات اولیا را با دقیق ترین و عالی ترین تعبیر بیان کند والحق باید گفت این کتاب شریف در میان کتب عرفانی اسلام بلکه در میان آثار عرفانی دیگر کم‌نظیر، اگر نگوییم بی‌نظیر، است.

این کتاب شریف بحری است مواج و زخار و سرشار از گوهرهای بسیار پرقیمت از حقایق الهی که در قالب زیباترین شعر فارسی سروده شده است. ما فقط بحث خود را به یکی از مهمترین مسائل عرفان مولانا که همان مسئله ولایت و اولیا باشد، محدود می‌کنیم.

ولایت از دیدگاه مولانا یک حیات ثانی، مردن از زندگی طبیعت و زنده شدن به حیات معنوی است. قرآن کریم نیز بر این معنی تصریح می‌نماید: اَوَمَن کان مَیتاً فَاحییناه وَ جَعلنا لَهُ نوراً یَمشی به فی النّاسِ کَمَن مَثَلُهُ فِی الظُّلماتِ لَیسَ بِخارجِ مِنه(1) یعنی آیا آن کسی که مرده بود و او را زنده گردانیدیم و برای او نوری قرار دادیم که با آن در میان مردم آید و رود مانند کسی است که در تاریکی فرورفته است و هرگز از آن بیرون نیاید.

 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 7 شهریور1386 توسط سیروس اویسی| |
 

 به حروف مشترک که در کلمات آخر قرینه های سخن منظوم تکرارمی شود «قافیه » گویند و کلماتی که این حروف مشترک در آنها آمده است «کلمات قافیه » نامیده می شوند.

 

ای سـاربان آهســـته ران کآرام جانم می رود

و آن دل که با خــود داشتم با دلستانم می رود

من مانده ام مهـجور از او، بیچاره و رنجور از او

گویی که نیشی دور از او، دراستخوانم می رود

گفتم به نیرنگ و فسون، پنهان کنم ریش درون

پنهان نمی ماند که خون بر آستانم می رود

 

به واژه های قبل از ردیف در پایان مصرع اول و مصرع های زوج شعر بالا دقت کنید؛ حروف «انم » در پایان همه این واژه ها تکرار شده است و این حروف مشترک «قافیه» نام دارد و کلماتی نظیر «جانم ،دلستانم ،استخوانم و...» که این حروف مشترک درآن ها آمده است، «کلمات قافیه » نامیده می شوند. قافیه علاوه برتأتیر موسیقایی، به تنظیم فکر و احساس شاعر کمک می کند، به شعر استحکام می بخشد، مصراع ها و بیتها را جدا می کند و به آن ها تشخّص می دهد و با تداعی معانی در آفرینش مفاهیم نو و تازه به شاعر کمک می کند. در شعر سنتّی قافیه اجباری و ردیف که پس از قافیه می آید اختیاری است، اما درشعر نیمایی نظم مشخصی ندارد.

 

اگربه نحوه ی تکرار قافیه «انم» درشعری که خواندید دقت کنید، در می یابید که قافیه در پایان مصراع اول شعر و همه مصراع های زوج آمده است، .شکلی که قافیه به شعر می بخشد، « قالب » نام دارد. تفاوت  قالب ها، تفاوت در چگونگی قافیه آن هاست، زیرا قافیه می تواند تنها در پایان مصراع های فرد یا زوج یا در آخر هر دو مصراع یک بیت بیاید، اگر نحوه ی تکرار قافیه در دو یا چند شعر یکسان باشد، تعداد ابیات، محتوا، وزن و نوع قالب را مشخص خواهند کرد، شعرسنّتی قالب های متفاوت دارد اما قالب شعر نیمایی از کوتاه و بلند شدن مصراع ها حاصل می شود.

 

نوشته شده در پنجشنبه 25 مرداد1386 توسط سیروس اویسی| |
 

 مقام والاگهـر مولانا جلال الدین محمد بلخی مشهور به مولوی را نه تنها در شـعـر و ادب و عرفان می­توان سـراغ گرفت، بلکه تاثیر و ژرفای ناله­ها، و فریادِ پرهـیبت وی را در شـئون اجتماعی نیز به وضاحت وصراحت زایدالوصفی می­توان لمـس و احسـا س کرد. چنین وسـعت اندیشـه­ای مولانا را به شخصیتی درخشـان در گنبد زرین فـرهـنگ جهانی مبدل سـاخـته اسـت .

پیام­ها، اشارات، کنایات، ارشادات و اشـعارش به شخصیت وی ابعادی گوناگون و در عـین حال پویا بخشـیده ا سـت. دانش و بینش ژرف، زهد و تقـوا، آزادمنشی، رندی و عیاری و همچنان ضدّیت با تحجّر و ناپویایی، مخالفت با زن سـتیزی و تقابل با اندیشه­ها و نیّات تازی، مشخصه­های عـمده آنرا در عرصه اجتماعی دربرمی­گیرد.

 

برداشت خوانندگان از اشعار، قصه ها و داسـتانهای دل انگیز و فرح بخـش مولوی گونا­گون و متفاوت اسـت، برخی وی را عارف معنوی می­خوانند و از همین زاویه همه گفـته ها و شـعـرهای وی را تفـسـیر و تحلیل می­کنند و همانطور به اسـتـنتاجات معین در محاط اندیشـه خویش نایل می­آیند. برخی نیز رابطه با مثنوی و دیگر آثار ماندگار مولوی را نه تنها یک رابطه خشـک و بی محتوا که در سـطح الفاظ و ادبیات خلاصه شـود، نمی­دانند بلکه مثنوی مولانای بلخی را پیامی بس عمیق می­دانند که برای بیداری و خروج از حصارها، فریادهای هـشـدار دهـنده­ای را در بر داشـته وهـمطراز با این کاربرد آنرا در عرصه های اجتماعی نیز مصلحت می­دانند.

 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 21 مرداد1386 توسط سیروس اویسی| |

   

سیروس اویسی

دبیر زبان و ادبیات فارسی

  

مقدمه

شاهنامه­ی فردوسی علاوه بر اینکه یک اثر کم نظیر ادبی است، اثری است سرشار از حکمت و اخلاق. اهمیت شاهنامه تنها به خاطر زنده کردن سرگذشت شاهان ایران باستان،  داستان­ها و افسانه­ها نیست، بلکه وجه دیگر اهمیت آن مضامین اخلاقی مطرح شده در آن است.

فردوسی اندرزهای بزرگمهر و دیگر سخنان اخلاقی را در غایت فصاحت و بلاغت به شعر بازگفته است1.

اصولاً در یک حماسه­ی کامل، علاوه بر توصیف پهلوانی­ها و میدان­های جنگ، عقاید و آرای اخلاقی، آداب و رسوم و مظاهر فرهنگ و تمدن یک ملت نیز منعکس است2.

در شاهنامه به عنوان یک اثر حماسی کامل، نکات اخلاقی فراوانی به چشم می­خورد که حکیم فرزانه­ی توس، آن­­­ها را در لابلای داستان­ها و گاه در مقدمه­ی داستان­ها از زبان خود و یا از زبان دیگر پهلوانان بیان داشته است.

در این جستار اخلاق پهلوانی در شاهنامه مورد بررسی قرار گرفته است. برای این منظور جلد دوم شاهنامه (از پادشاهی نوذر تا داستان سهراب) بیت به بیت مورد کنکاش قرار گرفته و ابیاتی که اخلاق پهلوانی در آن­ها نمود داشته استخراج و تجزیه و تحلیل شده­است.مبنای کار شاهنامه فردوسی به کوشش دکتر حمیدیان بوده که به همت موسسه نشر قطره به چاپ رسیده­است. شماره­ی ابیات و صفحه نیز طبق همین نسخه است*.

 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 17 مهر1385 توسط سیروس اویسی| |